| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
لاي لاي، بالام لاي لاي
حيف ديدم اين داستان بسيار زيبا را از اسد بهرنگي(برادر شهيد صمد بهرنگي ) در وبلاگ نگذارم.
لاي لاي، بالام لاي لاي
اسد بهرنگي
كولاك زمين و زمان را به هم دوخته بود. صداي گلوله همراه با صداي باد و بوران فضا را پر كرده بود. زن جلوي پنجره ايستاده ، به زوزه باد و آژير گلولهها گوش ميكرد. چشمانش را در تاريكي به درخت تبريزي دوخته بود كه از شدت باد خم و راست ميشد. زهرا در زير لحاف كرسي آرام خوابيده بود. يوسف در كنارش ايستاده بود و چشم در حياط داشت. انگار فكر مادر را ميخواند كه نگران شوهرش است. با صداي هر گلوله دلش پايين ميريخت. نكند، بلايي سر پدرش آمده باشد. آخر در اين شلوغي و سرما كي بيخودي بيرون ميماند، پدرش كه ميرفت هنوز هوا تاريك نشده بود. گفته بود ميرود پيش رفقايش، ببيند چكار ميتوانند بكنند. مادرش گفته بود زود برگرديها، به روي چشم گفته بود و رفته بود. ذوالفقاريها از روستاهاي اطراف به زنجان ريخته بودند. پاي مذاييهاي دموكرات، هنوز بكلي از زنجان بريده نشده بود. بعضيها در همان اول با تحويل اسلحه زنجان را ترك كرده بودند، بعضي ديگر مردد بودند، آخر چطوري از خانه و زندگي دل بشويند و بگذارند و بروند. آن هم معلوم نيست به كجا بايد بروند. به آنها گفته بودند بروند تبريز، ولي هيچ معلوم نبود كه فردا تبريز نيز به سرنوشت زنجان دچار نشود. پاسي از شب گذشته بود، كوبهي در به صدا درآمد، زن همانطوري ، بدون بالاپوش بيرون دويده يوسف نيز پشت سر او زد بيرون. در باز ماند، كولاك تپيد تو، لنگههاي در را به هم زد زهرا از خواب پريد، قشقرق راه انداخت، زن هنوز به صادق نرسيد تشر زد : - اين وقت شب ، تو اين سرما، نگفتي نگرانت ميشويم؟ پدر تند از مادر گذشت رفت طرف يوسف، يوسف كه دنبال مادر با عجله بيرون آمده بود، عوض كفش خود، كفش كهنهي مادر را پا كرده بود، در همان آستانهي در، جلو پله به زمين افتاده بود، ناله ميكرد. زوزهي كولاك نگذاشته بود صداي بچه به گوش مادر برسد. پدر يوسف را بغل گرفت ، مادر رفت بالا سر زهرا. بلندش كرد و پستانش را انداخت دهانش و آمد به طرف يوسف. پدر، يوسف را تپانده بود زير كرسي. مادر پاي بچه را گرفت. ديد باد كرده كمي پا را كشيد جلو، بچه چشمانش را وا كرد و واي گفت. مادر بامبي زد به سرش و گفت : - ديدي چه خاكي به سرم شده پاي بچه در رفته. لباس پوشيد چادر سر انداخت و راه افتاد، پدر گفت : - كجا؟ - دنبال ستاره خانم - اين وقت شب؟ - مگر چه وقت شب است، هنوز كه اول شب است! - پدر ساعت تاقچه را نگاه كرد، ساعت يازده بود. تا آمد سخن بگويد زن بيرون زده بود. *** ستاره پاي يوسف را كه در رفته بود، جا انداخت. آرد خواست تا پماد خمير بسازد، تو خانه نبود. گوشت خواست نبود، دستمالي خواست و محكم به جاي دررفتگي بست. سفارش كرد، چند روزي حركتش ندهند. يوسف آرام گرفت. زهرا هم شيرش را خورد و صدايش را بريد. همه چيز كه روبه راه شد زن رو كرد به شوهرش و گفت : - خوب، چطور شد؟ - اوضاع قاريشميش است. خيليها گذاشته و رفتهاند. امشب يك لشگر قشون وارد زنجان ميشود، شايع شده كه بيشتر فراريان ذوالفقاريها امشب با قطار به زنجان ميآيند، به ساعت تاقچه نگاه كرد، شايد هم تاكنون رسيدهاند. با رفقا قرار گذاشتيم فردا ظهر ما هم حركت كنيم. - اثاث و زندگيمان چه ميشود؟ - خوب ديگر همه چيز را نميشود برد، جانمان را كه در ببريم هنر كردهايم. - آخر چرا؟ مگر تو چكاره بودي، يك مامور تقسيم زمين كه بيشتر نبودي. - خوب ديگر، مسئوليت تقسيم زمين بين رعايا، كم گناهي نيست. ميداني كه خيلي از خانهاي ذوالفقاري را از روستا بيرون كردهام، آنها در تهران نشستهاند، دندان تيز ميكنند، اول جيرهخوارانشان را ميفرستند كه اوضاع را بسنجند، حسابي قتل و غارت راه بيندازند. آن وقت خودشان فاتحانه وارد شهر و روستا شوند. - آخر مرد، حالا كه اينها اينطوري بودند چرا دولت ملي، زنجان را تحويلشان داد. - خوب ديگر، حالا آمده اينطوري شده، چطور ميگويند، آن كه وارد بازي شد سرش هم ميشكند پايش هم. حكومت ملي چنين صلاح ديده كه زنجان را خالي كند. - به سرشان بخورد ، صلاح و مضلحتمان! ما را دم تيغ رها كردند كه چي شود؟ - اين طوري هم نيست، نمايندگان حكومت ملي با نمايندگان دولت امضا رد و بدل كردهاند، كه هيچ كس مزاحم كس ديگر نشود. - خوب! پس چرا اين طوري تو هول ولا هستي، زندگيمان را به هم ميريزي، بگذار چند روزي بمانيم ببينيم چه ميشود، بعد. - نه ممكن نيست بمانم، من اينها را ميشناسم. جاي نيشتري كه بر جان خان و بيگ و بيگ زاده فرو بردهايم چرك كرده، اين چرك آنها را راحت نخواهد گذاشت. يادته ميگفتم عبداله خان مباشر ارباب را كه از روستا بيرون كرديم چي گفت؟ انگشتش را به طرف من گرفت و گفت : «صادق، ميروم، دعا كن كه ديگر چشمم به چشمت نخورد، چشمت را درميآورم.» عبداله باشد و بيايد مرا صحيح و سالم ببيند و ساكت بنشيند؟ تازه خانهايي كه كونشان را سوزانديم يكي دوتا كه نبودند. همهشان در روستاها عواملي دارند، از همين حالا آشوب به راه انداختهاند. كار از همه طرف خراب است. - آخر مگر خودت نميگويي، امضاء دادهاند، امضاء گرفتهاند؟ مرد دستش را به روي كرسي كوبيد و با غيظ گفت : - نميدانم والله. همين قدر ميدانم كه نبايد اينجا ماند. اگر فردا نرفتيم، ديگر كارمان تمام است. و دستش را به طرف زن گرفت. ادامه داد : تازه گناه خود تو كم نيست در شوراي زنان محله بودي زنها را بسيج كردي بردي پاي صندوق راي، بردي ميتينگ، بردي رژه، جلسه تشكيل دادي، در اين ميان، كم دم اعيان محله را لگد نكردي. تو خيال ميكني زن حاجي محمد صاحب تجار فراموش كرده كه تو آبرويش را بردي و آنطوري چزاندياش. تو كلفت اين زن را جري كردي كه سيلي تو گوش خانمش بزند. اگر حمايت شوراي زنان محله نبود كلفته را ميكشت. حداقل به فلك ميبست و پاهايش را آش و لاش ميكرد. - خوب، اين كه چيزي نيست، ما از حق و حقوق يك كلفت روستايي كه ميخواستند به ناموسش تجاوز كنند، دفاع كرديم. كاش همهي گناهها اين جوري باشد. ديدي زن صاحب تجار هم دهانش را بست و نشست. - آن وقت نشسته،حالا ديگر نمينشيند. اينها گرگ زخمي شدهاند، صاحب تجار خودش زخم مالياتي كه ازش گرفتهاند،در سينه دارد. اگر دوران دوباره دست اينها بيفتد تا جوي خون راه نيندازند، آرام نميشوند. - چه بگويم، من هم ماندهام. حالا هر طور كه صلاح است بكن. - ميگويم يكي دو چمدان خرت و پرت كه خيلي لازمش داريم، بردار. ولي زياد نباشهها، بردنش مشكل است. چشمان زن پر اشك شد. آخر چه طوري تمام زندگيام را بگذارم بروم، به فرش زير پايش نگاه كرد. چقدر زحمت كشيدم، اين را بافتم، آخر مگر ميشود... يوسف كه پايش را ميخواست جمع كند، آخ گفت. مادر نشست بالاي سرش. دست به سر و صورتش كشيد. يوسف آخ را گفته دوباره به خواب رفته بود. *** چهرهي سپيدهي سحر را ابرهاي تيره و تار پوشانده بود، باد و كولاك برفها را آورده پاي پنجرهها را تا شيشههاي پايين پوشانده بود. مرد در بالاي كرسي تكيه به متكا داده چرت ميزد، زن پستانش را از دهان زهرا درآورد، پستانك را گذاشت دهانش در بغل دست خود روي فرش خواباند. لحاف را كشيد رويش، سرش را به مخدهي پاي كرسي تكيه داد و خوابش برد. كولاك همچنان زوزه ميكرد. زن و مرد يكهو هر دو باهم چشم باز كردند، زن به مردش نگاه كرد، صداي چي بود؟ مرد هراسان بلند شد رفت طرف پنجره، ديد لنگههاي درب حياط از هم وا رفت، چند نفري كه تفنگ در دست داشتند با هياهو وارد حياط شدند. تند دويد ته اتاق تفنگش را برداشت. آمد جلو. زن هم از جا بلند شد. يوسف هم به هياهو برخاست. لنگان، لنگان، رفت كنار مادر، چسبيد به او . آنها به طرف اتاق ميآمدند، مرد دو نفر جلوي را شناخت. يكي عبداله خان ذوالفقاري بود ديگري پسر صاحب تجار. پنجره را باز كرد و داد زد : جلو نياييد، ميزنم. تفنگ را به طرف آنها نشانه رفت. زن به گريه افتاد، داد زد : نزن ، بگذار بيايند جلو، شايد ميخواهند چند كلمه حرف بگويند و بشنوند. از دست مرد زد. دست مرد كج شد و يك گلولهي هوايي در شد. مهاجمين رسيدند، عبداله خان رو به صادق كرد و گفت: -گفته بودم كه اگر چشمم به چشمت بخورد ميكشمت. حالا وقتش است كه حرف خود را ثابت كنم تفنگ را نشانه گرفت و ماشه را چكاند ، مرد افتاد. زن خان را به فحش گرفت، داد زد: - آدم كش، بي شرم، به او حمله كرد. يوسف از دامن مادر گرفت و گريه سر داد. مادر هنوز قدم اول را برداشته بود كه پسر صاحب تجار چند گلوله بر طرفشان شليك كرد . مادر و پسر يك جا افتادند، خون كف خانه را قرمز كرد. آنگاه پسر صاحب تجار به پشت سريها داد زد : - چرا ايستادهايد،بربر نگاه ميكنيد؟ هر چي اينجاست مال خودمان است همهاش مال دزدي است كه اين متجاسر آورده اينجا جمع كرده است. يا الله بجنبيد! عبداله خان دست برد فرش را لمس كرد و به نوكرش كه لحظهاي از او دور نميشد گفت: زود باش، تايش كني مال خودمان است. دزديده آورده اينجا. ديگر مردان ريختند هرچي به دستشان آمد غارت كردند. اتاق در يك چشم بهم زدن از اثاث خالي شد. در كف لخت اتاق سه جنازه افتاد و ماند. كولاك كه از پنجرهي باز تو ميزد قسمتي از بدن افتادهها را پوشاند. برف اينجا و آنجا سرخ مينمود. *** وقتي اوضاع آرام شد و آرتش كارها را با ذوالفقاريها تقسيم كرد. غارت و آدم كشي فروكش كرد، عبداله خان با يك كاميون، مالهاي غارتي متعلق به خود را به تهران منتقل كرد. فرشي هم كه از خانهي صادق برداشته بود در ميان آنها بود. در مدت يك سال كه عبداله خان زنجان را ترك كرده بود در تهران براي خود خانه و زندگي بهم زده بود. ديگر خيال ماندن در زنجان را نداشت. او با زن آخرش كه بچهاش هم نميشد تنها زندگي ميكرد. ولي امروز پسرها و دخترهايش همراه با بچه هايشان براي تقسيم اموال غارتي در خانهي او جمع شده بودند. اموال را در گوشهاي از حياط جمع كرده بودند و هر كس هرچي ميخواست برميداشت، سماور ، گليم، فرش، ديگ مسي، آينه و ظروف مختلف. خان خود آنجا بود. با افتخار به اموال و بچهها نگاه ميكرد. چند نفر از همسايهها هم بودند تا فرش خانهي صادق رو آمد، خان گفت : - اين هديه حميده است. زنش هم داد زد : - بلي آن مال خودم است، كسي دست نزند. همه به فرش نگاه كردند فرش چنان ماهرانه بافته شده بود كه از دورپشت و رويش معلوم نبود. زن دستور داد، فرش را ببرند توي اتاق بازش كنند و خود با نوكر رفت تو. ديگران مشغول تقسيم بقيه اموال شدند، چيزي نگذشت كه صداي جيغ و هوار زن به آسمان رفت. او با دو دست به سر و صورت خود ميزد و ميگفت خانهات خراب شود. به صداي خانم خانه همه سراسيمه به اتاق روي آوردند. عبداله خان قبل از همه وارد اتاق شد زن به طرف عبداله خان حمله كرد. دست برد با ناخنهايش صورت او را تكه پاره كرد و با ناله گفت: - قرمساق اين بود هديه تو به من؟ همهي چشمها به فرش دوخته شد در روي گل وسط فرش آنجا كه گلهاي قرمز وسط فرش به هم رسيده بودند كودك شيرخوارهاي روي خون يخ بسته، پستانك در دهان، با روي زرد خوابيده بود. يكي جلو رفت بچه را حركت داد و گفت : - خيلي وقت است كه مرده. ديگري دست بهش زد و گفت : - يك تكه يخ شده. زنهاي جوان شروع به شيون كردند. عبداله خان خيلي دلش ميخواست كه داد بزند و همه را بر جاي خود بنشاند ولي جرات از او گرفته شده بود. حال همه گرفته شد. زن پيري با گريه و ناله گفت: - دستت بشكند، ظالم غارتگر، اين بچه مگر چه گناهي داشت. - زن ديگري با مشت محكم به سينهاش زد و هاوار كشيد. لاي، لاي بالام لاي لاي، غنچه گولوم لاي لاي صداي يا زهرا اتاق را پر كرد. حميده چادرش را سر انداخت و گفت : - ديگر من تو اين خانه نميمانم. بقيه هم هرچه داشته برداشته بودند گذاشتند زمين و خانه را ترك كردند. عبداله خان نگاه خصمانهاي به بچه انداخت، لنديد. لعنت بر تو. خانه خرابم كردي! تبريز اسفند ماه 83 |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 23:18 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
شهریور 1386خرداد 1386 پيوندها
آزاد تبریزمیلی شورا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |